برگهای سپید دفتر من

پلمپ شده است

قلبم

به جرم

 پیش رویه خانه ای که

از عشق تو ساخته است.

 

دانشگاه نوشت:وقتی میگم از نوع بیخودی به صورت کاملا دایره وار دور خودم می چرخم دروغ نمیگم که.....تا الان چند تا موضوع برای پایان نامه برده باشم به این و اون نشون داده باشم خوبه؟

کلمات کلیدی:غرم سبزی.جوجه کباب.استهلاک.پروپزال به توان n .خواب .نمونه آماری.پرده خوشگل.اه اه شیرین!عروسی به صورت جزمی.وصایا.رژیم.منه رنگین کمون.


نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد 1391 ساعت 21:12 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

 سوال :چه غذاهایی برای رشد بدن مفید هستند؟

جواب: غرم سبزی و غیمه

سوال : یک جانور بگو که هم در آب و هم در خشکی زندگی می کند؟

جواب: پنگوعن

سوال:سنگها چه اختلافاتی با هم دارند؟

جواب: سنگ ها با هم فرغ می کنن

 

پی نوشت : بیخود نخندید. اینا رو من امتحان گرفتم که فردا بره درست بنویسه..........خدایی دیکته بهش میگی فرق بلده ها............ انگاری علوم, علوم ماوارء الطبیعه است.................


نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391 ساعت 21:38 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

این روزگار جعلی را

گریزی نیست

به جز عشق تو

که به آتشش کشیدم

و زیر آوار همه خشونت ها گم شدم

تا ندانم که نمی شناسمت

اینک

این نشان طلاییه گداخته را

در مشتت نگه دار

و  آهسته و با اشتیاق

آهنگ زندگی را زمزمه کن.

 

با معرفی ((جان عزیز)) به کارگردانی لس هالستروم

 


نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 22:22 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

بیگانه ام

با تمام دنیا

اما در برابر تو

توام

فارغ از لحظه ها

فارغ از غربتی به نام من

این نفس حبس شده در سینه را ببین

این توئی

جاری تر از زندگی

جاری تر از مرگ

جاری تر از عشق

بهای عشقت را

خواهم پرداخت

به قیمت همه عمرم

بگذار این منه تو شده

تو

بماند.

 

با احساس از نوت بوک اثر نیک کاساوتز


نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ساعت 19:41 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

حرفه ای نیست  که بگویم اما به قول یکی از دوستان من خودم  را در واژه هایم گم می کنم. این راز نوشته هایی است که اینجا می بینید.مخلوطی از خودم شما و دیگرانی که حتی خودم هم نمی شناسمشان و با چاشنی اغراق و یک مریخ واژه های کشف نشده که ذهنم را خالق آنها می دانم.اعتراف می کنم که گاهی که به عقب بر می گردم و مثله یک آدم کنجکاو نوشته هایم را مرور می کنم صد در صد یقین می کنم هیچ کدام را ننوشتم.......اما باز هم فردا ذهن رها و آزادم یک نوشته خلق می کند تا باز در آینده نه چندان دور باز هم خودم را نشناسم.چیزی که مرا مجذوب خود می کند حسی است که از دیگران میگیرم.یک نگاه. یک وقفه کوتاه در گفتن کلمات. یک مد نه چندان رایج و یک ذهن ربط دهنده باعث میشود تا بیشتر از آن چیزی که در مخیله شما بگنجد درباره شما و محیط دور و برتان واژه ردیف کنم و مثله یک رمز طوری آنها را به هم ربط دهم که حتی بعد از مدتی هم قادر به درک دقیق آن نباشید.من  قادر خواهم بود که شما در پوسته ای از گل سرخ بپوشانم یا از یک بلندی با شدت تمام به زمین بکوبم. این تنها هنر نوشتن من است و من عاشق همین قدرتم.می توانم شما در تقاطع یک بزرگراه طوی نگه دارم که یک ماشین سنگین از رویتان رد شود و شما نه بمیرید و نه هراسی داشته باشید.این اهدای یک زندگی آرمانیه لحظه ای به شماست که من قادر به برآورده کردن آن هستم.

 

 

پی نوشت:ترجمه ای از یک ذهن نا آرام


نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ساعت 23:45 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

زاده تردیدم

و مدام اجازه میدهم

عشق به تمام زندگیم را

با قهقهه های بلندش

تمسخر کند

کی می شود

درخشش  چشمهای این موجود هیچ پا را

دار زد

و زلال و نوح وار

زندگی کرد..............

 

 

 

پی نوشت :با الهام از یک مسابقه

 


نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ساعت 11:40 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

ای کاش قانون بود

اردی بهشتی شدن

خود را به دیوانگی زدن

در تلالو ابهام خورشید گم شدن

به درهای بسته امید نزدیک تر شدن

و چک کشیدنی بی دریغ

از تمامیت روحی که ارزانی کرده

برای معمار  این فصل زیبا و خاطره انگیز

کاش همه اینها قانون بود.........................


نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ساعت 23:18 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

دل بسته ام

به الهه سرنوشتم

به حصار بلندی که

رخنه ای

 شتاب زده اش نمی کند

به حقیقت تمام زندگیم

به حس مادر بودنم

به غریزه ای هم دست با عشق

به بختی که مرا

فرصت داد

((مادر ))

خطابم کند

دل بسته ام.

 

عشق نوشت: خدایی هر کسی کادویی بهتر و گرون تر از این سراغ داره بیاد بگه:

یه کاغذ که با مداد رنگی آبی نوشته شده باشه:((مادر روزت مبارک که به من درست فکر کردن را یاد دادی))

دقیقا همین جمله............... دقیقا. قربون تو برم نفس من.عشق من.کلاس اولی من.

 


نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1391 ساعت 08:37 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

یادتونه وقتی بچه بودیم و امتحان داشتیم اولین کاری که به ذهنمون می رسید به مامان می گفتیم برامون دعا کن و هی اصرار و هی تکرار............. حالا وقتی پارسا بهم میگه مامان برام دعا کن که امتحانم خوب بشه .... کلی با خودم می خندم......... تازه یادم می افته منم مامانم........یه مامان که می تونه دعا کنه........این خیلی حسه جالبیه.....خیلی جالب.بچه جونم ! با تمام سخت گیری هام عاشقتم
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1391 ساعت 08:41 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

وقتی بهت گفتم : یالله جایزه می خوام تو که خودت بیشتر از همه میدونی من چه قدر پر رو و مغرورم!

بر گشتی گفتی: به همین خیال باش!جایزه خبری نیست.هنر نکردی که...وظیفه ات بوده.!!!!!!!!!

بهت نگفتم که........ ولی خودت میدونی:یه عشقی می کنم وقتی که به آفریدنم می بالی........ 

اونی که اون بالایی خیلی دوست دارم. خیلی.


نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ساعت 08:26 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

این روزها

با خودم می جنگم:

((کبریت بکش

و تمام عقاید ناچیز قلمت را

بسوزان

تا که از خاکسترش هم

رمقی

در باد نماند))

اما

 گلستان خواهم کرد

همه منطقه های ممنوعه ای که

از

هرم نگاهت سوخته است.

 

بعد نوشت: اینو تقدیم می کنم به پسر عمه عزیزم.

آقا علی رضا تحویل بگیر.


نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 08:17 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

هر شب

از عقل و زبان و چشم و گوشم

استنطاق می کنم

و در همهمه ای ناباورانه گم می شوم:

رضایتش

عقیم مانده است

تو

چگونه آفریده ای هستی؟؟؟؟؟؟؟؟

معبودا

مستثنایم کن.

 


نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 ساعت 08:58 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

دار بزن

این لشکر به جا مانده از تردید را

این کسالت گمانه زنی ها را

این توهم نسنجیده مطلق بودن را

 بی تابی دنیا را ببین

به انتظار  تو

ایستاده است

تا ذره ذره

جلایت دهد

ذره ذره.............

 

با نگاهی به :((کلوپ مبارزه)) اثر دیوید فینچر


نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ساعت 20:51 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

چند گاهی است دلم زیاد به آسمان می رود.

پریشانی هایم رنگی است , دل تنگی هایم آبی روشن.

اشک هایم مدام لبانم را

به دریا می برد.

گاهی وقتها هم

آواره آسمانم

از این ستاره به آن سیاره

از آن خورشید به این ماه

و چه کیفی دارد این همه

دیوانگی.........

گاهی چه قدر حس می کنم

به آن سریر نشین ابرها نزدیک شده ام

صدای نفس هایش

هر روز آرامشم می دهد

و هر شب

لالایی

چه کیفی دارد این همه

دیوانگی..............


نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ساعت 08:23 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

چالش های تعقلم را

برای تو که به تصویر می کشم

مرا

محکم

در آغوشت می فشاری

و آرام زمزمه می کنی

آفریده ام

به تو می بالم

و من

عاشقانه و سرمست

هر شب

در آغوش بی انتهای تو

بندگی می کنم

الاها

این همه اختیار را

از من

مگیر........................................

 

 

پی نوشت : یه هفته ای نت نداشتم.غیبتم به خاطر همین بود.


نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت 1391 ساعت 12:57 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

وام بگیر

لحظه ها را

برای رسیدن به یک تلاقی

به همان شاهراهی که

 مرا

به تو

پیوند می زند

و خلاصه جمع ما را

به نشانه عشقمان

به یاد بگذار

بیا

لحظه ها

 در گرو تو اند.


نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ساعت 12:19 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

اشک را

هنر پیشه کن

که سودای بارشش را

هر روز

به نمایش مگذارد.


نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ساعت 17:17 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

دانشگاه نوشت:

این روزها دلمان یک سرنگ پر از اطلاعات می خواهد که بی درنگ به خودمان تزریق کنیم و عالم دهری بشویم که در نوع خودش بی نظیر است! و صد البته می دانیم که این جور چیزها چون یک شوک یک دفعه ای وارد می کند بسیار مضر بوده لذا تا به حال تولید نشده است!!!!این اشتها برای داشتن داده های خواسته و ناخواسته به جان ما خوره ای را بس چسبناک انداخته است!!!!!!!!و ما برای آن هیچ درمانی نیافته ایم ...........................................

وقت هم نمی کنیم که فیلم ببینیم تا الهام لازمه را برای سرودن چند خطی دل نوشته از آن کسب کنیم!!!!!!!!!!!خلاصه کلام که ما این روزها هی به صورت کاملا دایره وار از نوع بی خودیش دور خود می چرخیم.... والسلام. 

 


نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت 1391 ساعت 21:59 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

کوه پایه های احساسم

سبز شده اند

و چکه های غرورم

تمام دشت را پوشانده

لاله های قرمز آرزوهایم را

با دقت نگاه کن

آتشین تر از همیشه

به تو چشم دوخته اند

رغبت این همه بهار را

مدیون توام

عشق من.

 

تقدیم با عشق: برای سعید عزیزم


نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ساعت 22:01 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

چه قدر شیرین است

وقتی

 پشت درهای بسته من

آرام  می ایستی

بی آنکه در بزنی

و قلمرو فرمانروایی ات را

به رخ بکشی.

چه قدر شیرین است.

 

با الهام از ((نوامبر شیرین))


نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 ساعت 12:29 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

یک ذره عقل

یک سبد آرامش

یک کهکشان امید

یک لقمه عشق

یک جزیره مادر بودن

یک فانوس راه نرفته

یک تلنگر زندگی

یک وجدان خالی از دل نگرانی

یک جریان پر از شادیم

من

همین و والسلام...........................................................


نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1391 ساعت 15:25 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

آنجا

چراغی خفیف روشن است

پر از زمزمه بیداری

 و کسی چه می داند

چند قدم مانده تا

سکوت پیدا شود

دیر خواهد شد

به خود آمدنت

این را

قسم خواهم خورد...


نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 11:57 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

این روزهایم پر از آرامش است

متصل به منبعی تمام نشدنی

 و این رهایی

 در آسمانهای خیالم

 دائم عرض اندام می کند

کاش این روزهایم

همیشه بماند.


نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1391 ساعت 16:32 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

لحظه ها می چکند

از شیرینی عشقی که

در چشمان من و تو

دریا شده است

آه

این صدای کیست

که تمام دنیایم را

برزخی می کند

پر از شبنم

این رخوت طولانی از عشق را

به رخ کدامین ستاره خواهم کشید؟

بگو به من

در این چرخ دوار

چند چشم

چند صدا

یکدیگر را در یافته اند؟

 

با نگاهی به ((شکسپیر عاشق))


نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 20:11 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

گره زدم

شیرینی های تمام عمرم را

تا امسال هم

تکرار شوند.

 

سیزده - تعطیلات - روز هایی که تمام شد - کارهایی که انجام شد و نشد -خدایا برای همه اینها شکرت. این قالب آرامشش بیشتره نه؟


نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 14:12 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

نیمه راهم

نقطه عطف کهکشان رویاها

و ارتش آرزوهایم را

چشم بسته هم

از یک فرسخی

رصد می کنم

پر تمنا و شوخ

در انتظار پروانه شدنند

یاریم کن

تکیه گاهم.


نوشته شده در جمعه 11 فروردین 1391 ساعت 11:18 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

گندمم

شعرم کن

خوشه خوشه خروار

و صدا کن در باد

کو ؟ کسی نیست که این زر شده شیرین را

با کمی حس و کمی آتش عشق

گرده نانی سازد

که دل رسوایم

یک شب آسوده بخوابد

ها

کسی نیست؟

کسی نیست؟

 


نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین 1391 ساعت 23:49 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

این تل هزینه عید را

گریزی نیست

به غاری تو در تو می ماند

در اعماق جیبهای حامله ای که

5 کیلو را هم

تاب تحمل است!!!!!!


نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین 1391 ساعت 19:24 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

محرمم کن

به همه آن چیز های دانسته و ندانسته

به دقایق کندی که مرا پرسش می کند

به آن نسخه تردیدی که زبان حال چشمهایت شده

به پر چانگی های با وقار این لبهای فرو بسته

به میهمانی تلخی هایی که هر روز تو را می بلعد

به شیار این شعار نا مفهوم تفاهم

به خودت

محرمم کن


نوشته شده در شنبه 5 فروردین 1391 ساعت 20:57 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |

بیا

چند دقیقه سکوت کنیم

به یاد همه خوبیهایی که به دنیا دادیم و

او به ما

هیچ پس نداد.

دعا نوشت: خدایا امسال تمام کسایی که دوسشون دارم رو با چشمهایی درخشان کنارم نگهدار. آمین.


نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین 1391 ساعت 12:24 توسط برگ پاییزی برگ پاییزی نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Template By : Pichak